خلسه های درد

خلسه های درد ، پیشکش خاطره هامان و خاطره اش


ترانه های تنهایی

سرد و زلال می روید از سنگهای زمان
دلهره های آدمی
تالاب تالاب ایمان
دریا دریا حسرت
با کدام رسوای عریانی و شور
توانند گفت شقیقه های سپید
از تولد مادیان های سیاه
که آسمان سرزمینشان بوده
چکیده تا ریشه های حرص  مخلوق
دمیده در میوه های مرگ خالق
تاخته بی افسار
در کوچه های بن بست سرنوشت
من اما چنین آسوده برنگ آرام خاک
به سان لبخندی که آرامت کند از جنس مرگ
به یاد دارم
تولدت را در آسمان
چکیدنت را بر زمین
تبخیرت را در چرخ
و هزار آرزویت را در هزار نبردی سرخ
در فضای غریب این لب دوخته آدمکان
در چکاچک مسموم لبخند و زخم
بر شاخه هایی منتظر در صف
که ترانه های تنهایی و تو، و من بوده اند ..
به یاد دارمتان
برادران زندگی
خواهران عشق
دلاوران خاک ..

ر.رها

جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

رنگ عشق

عشق سهم یک مرد از بازی نکردن ها است
داند او مثل اولین لحظه عاقبت تنها است
روزگار سرد و بی روح این ماجراجویان
روزگار خیال های هرز بی فردا است
بوسه های برف و باد و سوز و انتظار
در میان کوچه های کودکی هامان به جا است
گرچه می دانم بین این چشم های بی پایان
چشمکی چند ز جنس چشم خیس ما است
روزگار گرم ِ چون گاهواری بود و رفت
حسرتی روی لب های خندان ما تنها است
از هزاران رنگ این روزهای سرد، افسوس
رنگ عشق، رنگ سرخ سینه های ناپیدا است
امروز در مسیر، دست عشاق می گفت با من
سهم دستهای من از تو این خطوط  و این شبها است ..
راستی "آن قرار ما" تکرار خواهد شد یار
یاد دارم هنوز، کوچه اش سبز و بی فردا است ..

ر.رها

چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

دی در بهار

اشک سپید دی ماه آرام بروی کرسی خاموش اتاقی بی سقف می بارید. کودکان ده کودکان شاد و شنگ در پی سگی، و اینجا در شهر نگاه پیرمرد شیک پوش خیره به شیروانی قدیمی خانه ای بود که زمانی کبوتران بر بامش صدایش می زدند.

رفته بودی تا برایم برف ها را آب کنی، با استخوانهای فرتوتی که یادگار لالایی پاهایت در شبهای چون روز روشنم بودند. سالها بود که زمستان را روی پلک هایت دیده بودم، نیمه شبانگاهان که خواب بودی، خیس می شدم تا شور عشقت را با دست هایی برافراشته دوام آورم.

چونان محال خواهش از کودکی که دیگر اشک نریزد و خورشیدی که فردا باز نیاید، زمانه ات را به اندوه خیره می شدم. دوستت داشتم اما نه آن معشوقه سان، که با سری فرو افتاده که قلب تمام برفهای این شهر را آب می کرد.
پیرمرد خیره دیگر کوچه را ترک کرده بود و برف آرام همچنان می بارید. پشت پنجره به کبوترانی که روزگاری پر پروازش بودند و این کودکان شاد سرمست که هنوز از دل ابرهاشان نباریده بودند، خیره اندیشه می کردم و ناگاه چیزی سخت گلویم را می فشرد وقتی لبخند دخترک خرد را دست در دست مادرش به گربه ای می دیدم.

نبودی و آرام خفه می شدم. به هرچه واژه کمک در آن حالت بی چاره می خندیدم تا از غرور یادگارت زیر این چرخ بی افسار جرعه ای به دیوارهای نگران اتاق نوشانده باشم. زانوانم آرام جمع می شد، کوتاه می شدم، هنوز جای خالی پاهایمان بر کوه سپید روبرو و همه کوهساران این سرزمین دستان خالی ام را به مشت کردن می خواند.

تنها چیزی که برایم از نگاه آن پیرمرد ناشناس و رفته تلخ تر می نمود، زمزمه کلمه ای بود که هرچه تلاش کرد نتوانست بر زبان آورد، اینکه به جای خالیت در اتاق، با آن همه عشق که در سینه ام کاشته بودی، خدانگهداری بگویم.

ناگاه طعم بوسه هایت که شیرین تر از سلام صبحگاهان دورمان بودند، و بوی رژهای گلگون لبان لبخندت، مرا پشت پنجره بلند میکرد، امید و تغییر را در جیب هایم می ریخت، برف آرام می ایستاد، زمان، گربه و دخترک را بر سینه سرد کوچه قلم می زد، پیرمرد کودکی می شد، کبوتری بر برف های شیروانی قدیمی آن خانه می نشست و سنگی طلایی به خورشیدی که براورده بودی لبخند می زد. از فاصله های دور صدای ترانه خواندن کسی از اتاق برفی بی سقفی به گوشم می رسید، آن کودکان سرمست دیگر مردانی بودند، و سگی که نمی شناختمش چه آشنا نگاهم می کرد.

پیروز بازگشته بودی. حالا رودی از من تا همه برفهای عالم جاری بود. رود تو . لبخند می زدم از آنکه همچنان دی ماه بود. و همچنان من بودم، اتاقمان و لبخندهایت که برایمان شیرین ترین های بهشت بودند.. . شگفتی دیگری در زمانم پر می گشود، آنچه تغییر را ترجمان چشمان خیسم بود، می دانستم که هنوز با من هستی، تنها نمی دیدمت، آری! ای همیشه بهشت، هیچگاه نتوانستم بگویمت خدانگهدار.. .

بهار می شد. سلام می دادیم. رودی از من تا همه برفهای عالم جاری، چه لبخند می زدم از آنکه همچنان دی ماه سپید، همچون من، و آن اتاق و لبخندهایت که برایمان شیرین ترین های بهشت بودند، جاودانه می شد .. .

ر.رها

شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

لبخندهای ما - Our Smiles

The City's streets, Now without you, are old devious for me
Long days are that in the sorrow of your lack, these showcases colors are bruised for me
After all these years
No matter who i am
Important are the streets that still remember our passed hands together ..
And the roads that we have had wish to pass through them
And those who have seen our lover's eyes
I know well, how bitterly
The time will forget our love
The world Will forget our smiles
And my dreams will remain like an alone forgotten stone in the river's path
Like all my wishes for you
And for my loved ones ..
But i
Will never ..

خیابان های این شهر، اکنون بدون تو، برایم بیراهه هایی قدیمی اند. روزهای مدیدی است که در اندوه نبودن تو، رنگ این ویترین ها برایم کبود است.

بعد از همه این سالها، مهم نیست که چه کسی هستم. مهم، خیابان هایی اند که هنوز دست های در هم فشرده ما را بخاطر دارند. و جاده هایی که آرزویمان عبور از آنها بود. و آنان که چشم های عاشق ما را دیده اند.

بخوبی می دانم که چه به تلخی، زمان عشق ما را فراموش خواهد کرد؛ دنیا لبخندهای ما را فراموش خواهد کرد. و رویاهایم همچون سنگ تنهای فراموش شده ای در مسیر این رودخانه باقی خواهند ماند. به سان همه آرزوهایم برای تو، و برای آنان که دوستشان دارم..

اما من،
هرگز ..

ر.رها

جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

رقص - Dance

most people have walked in and out of my life; and only those left footprints in my heart were few, i have left your footprints souvenir somewhere on my hearts shelf, go to wherever you want, i wont fight with your time, and so with your lacks, perhaps we had remembered back in an era, and they dont know that still you have left in my heart, you are away, And here in my garden, the leaves are become red, the wind sings something in my ear, My eyelids become closing, Listen! I am dancing for someone ...

R.Raha

 

بسیاری به زندگیم آمده اند و رفته اند، و تنها اندکی رد پایشان را بر قلبم بجای گذاشتند، رد پاهای تو را جایی در طاقچه دلم به یادگار گذاشته ام؛ هر جا که می خواهی برو! با زمانه ات نخواهم جنگید، با نبودن هایت هم، شاید عصری دوباره یادمان کنند، و ندانند، که تو هنوز در قلبم جا مانده ای؛
تو دوری، و اینجا در باغ من، برگ ها یک یک سرخ می شوند، باد چیزی در گوشم می خواند، پلک هایم بسته می شوند، گوش کن! برای کسی می رقصم ...

(ر.رها)

چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

باور

تلمبار شدگان بر دوش همیم و بی هم
خود خواهیمان از عشق های مشروطمان زشت تر
نه به وقت، یار یکدیگریم و نه توانمان آنکه نیازاریم
خالی و سنگین و سخت لبخندهامان
در نظاره مرگ تدریجی یکدگر پا پس کشان و نصیحت به لب
از بوی خوشی های کوچک هم دلزده
خودباوری مان بر تخریب دگران  
آنانکه نقایصشان بیشتر از وادادگی هامان نیست
نه دست هامان را توان ماندن در دستی
نه آنکه را که دستش بر آورده توانمان در فراموشی
روزگارمان تلخ و امتحانش یک بار
چگونه بر دوش خواهیم کشید آنهمه نارساندن های هم را
آنهمه بر صفحه های سپید امتحان یکدگر، خاک پاشیدن ها را
طاقتمان نیست لحظه ای بی داشته های عادت وار خویش، زندگی
چگونه عادت ناچار عمرهامان خواهیم کرد گل تنهایی را
با لبخندهای ملیح
با اندیشه های بی نفس
با آنهمه بیم از درد نگاهی به بهروزی هم
زیباترین ترانه ها و شعرها و عکس هامان عاریه از هم
و اینهمه دور از یکدگر؟


نه! من این زندگانی را هرچند با تمام جبرهایش
باورم نبوده
باورم نیست
هر پرستویی که تازه از راه میرسید
مرا به یادت می انداخت
چشم هایم را می بستم
شاید جایی در آن تاریکی ببینمت ...

ر.رها

سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

پاییز

بوی پاییز بود که میرسید و مستم میکرد
گاهواری بود، به بادم میداد و غرقم میکرد
روی ایوان به تماشای کلاغ ها در رعد
ابر دلگیر هم صورتم را تر میکرد
باغچه کوچک خانه را ابر می شست
رنگ شب های من را از آن پاک می کرد
عطر کاسبرگ رزهای خواب ِ بی گلبرگ
لحظه ها را از حسابم زود کم می کرد
زندگی بود نامش، سرشار، آرام
درد هم بود هرچند خنده آبش میکرد
بوته ای را که با برادر کاشتیم یک روز
سال بعد پشت دیوار سر خم می کرد
آنهمه رویا اگر بر شاخ آن کوچه نبود
برگ های من هم خانه ای دیگر می کرد
به در می کوفت مادر، باد هم بر شیشه
گویی آن باد چیزی به خانه دعوت میکرد
رنگ گرم لب های سرخش با لبخند
سهم چشم های ما را به نوبت می کرد
مشت های بسته ای بود که بخت هر روز
آرزو داشت می شکست و باز می کرد
میهمان ناخوانده ای می تاخت از دور
از هراسش چرخ، روزها را شب می کرد
تک کلاغی مانده از پرواز چیزی می گفت
باد اما صدایش را از من دور می کرد
چشم در چشم آن دختر که از جنس فردا بود
چند روزی هم دلم را عشق خوش می کرد
روزهای بی برگشت عمرهامان بود اما
عاقبت گر داشت، شاعرش تعریف می کرد
یک یک از دست رفت و از هم گشتیم جدا
کوچه و آن خانه و هرکه در آن پرواز می کرد
جای خالی ما در آن خشت های حسرت را
هر سال از آن پاییز، اشک پر می کرد ...

ر.رها

شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

بوی تو

یادم آید خرد و شنگ بودم و تو شربت یادم
حس خوبی داشت روزهایی که کنارت بودم
به بغل جعبه خردی که درونش بوی تو بود
خواب شیرین تو را زیر لحاف می بردم
باد بوی تو را شب آرام می دزدید
من صبح از غصه این درد می مردم
عمر شیهه کشید و جعبه من را انداخت
آن روز شب نشد از داغ من و فریادم
قصه ما صحن مرده این شهر را پیچید
هر که می دید مرا از تو براش میخواندم
عاقبت مشت بسته من هم باز شد یک روز
کلید کوچک من ماند و بادهای پر ماتم ..

ر.رها

چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

برادران

از هم ماندگان دردمندیم
کجاست رویاهایمان
راز لبخندهای محبتمان
از چشمان بسته کدام شاهد این چرخ نگون می بارد
که اینگونه شاد بر مزار قلب های یکدگر
ترانه های زندگی سر میدهیم
ناله های دلهای نازک ما را
کدام گوش سنگین و سنگ این هزاران خدای
این مرده بوم رنگ رنگ
به ترحمی حتی شنیده شاید
رنگ سپید موی هامان
از عذاب کدام کرده های خویش
داستانهای دروغ اختیار را
در فلوت رها کودک عمرهامان میدمد
راستی یادمان رفته بود
امروز کسی می آید
از خود ماست
فردا میرود
آمده تا بشنویم امشب
سوغات غربت هایش را
اینکه نخواهد گفت هرگز به کسی
حتی به خودش
که فرمان راندنش آن روز
از پشت لبخندهای بی وقفه ما بود
از پشت درهای نیم گشوده مان
ما فاحشه فکران نجیب
ما همه حراف لبان
که شکاف ریزش هرزاب رو به چشمان همیم
یک یک از دست میدهیم یکدگر را
آرام شانه هامان میشکند
پنجه در باد فریاد میزنیم وصدایی نیست
در خواب های یکدگر خواهیم خفت
آنچنان تنها که بیدار نشویم هیچ فردایی را
که فردا تنها روز جستجو است
وشبش دلتنگی و مرگ
...
راستی یادم رفت
او رفت دیروز
ما برادر بودیم ...

ر.رها

یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

لیمو بدست - قرمز کفش

تقدیم به همه ما و کوچه ای که به پای ما پیر شد و دستش رو برای فشردن، سالها به امید برگشتن یک یک ما باز گذاشت..
حس میکردم می تونستیم دوستای خوبی باشیم و تا ابد کنار هم بمونیم. ازش خجالت میکشیدم و از دور جایی و دنجی برای شکار لحظه های سرمستیش پیدا میکردم که همیشه هم خلوت و دلچسب نبود. شاید شش یا هفت ساله بودم. شاید شش یا پنج ساله بود. هر روز صبح که به ناشتا نزدیک میشد، با دامن پرچین گلدارش جلوی درب نیمه باز خونشون، یک لیموی ترش و سبز رو بالای قیف کوچکی میگرفت و سر قیف رو در دهانش میگذاشت. سر به آسمون، لیمو رو فشار میداد و با هر بار فشردن لیمو، با هر در هم کشیدن چهره شیرین ترش زدش، چشمهای خیره و کنجکاو من رو اونطرف کوچه، می بست و خیس میکرد و نبضم رو تا دقایقی آروم و ساکت.

چنان زبونش رو به کام میفشرد و ملچ و ملوچی براه می انداخت که لالاش در فضای ساکت و حیرت زده کوچه ای که با من به تماشای پنهانی اون دلبرک می نشست، میپیچید و به سالهای رویامون می افزود. پاهای باریک و سبزه ای داشت با یک جوراب ساق کوتاه سفید و دامنی شبیه شلیته های رنگ رنگ دلبرکان کوه و دشت، دستهایی باریک و کشیده و آفتاب سوخته و صورتی که با لبهای ظریف و کوچکش زیر اون چشمهای درشت مژه بلند برای نگاه های بلند و ساکت من به دوراهی سختی میموند.

شب که میرسید وقت خواب روی تشکی پنبه ای و خنک دستهام رو به زیر یخچال بالش پر خرچنگ و کوچکم میبردم و از آسمون پشت پنجره های بزرگ و بازِ پرده کنار، چند ستاره زرد پنج پر میچیدم، و با زمزمه دختران نامرئی کوتاه قد و آوازه خوانی که همیشه قبل از خواب زیر سقفمون جمع میشدند و توی گوشم نغمه هایی ملودی وار و نامفهوم و زیبا میسرودند، موجوداتی که همیشه و فقط برای شبهای ساکت من توی اون خونه بزم شبانه براه می انداختند و عاقبت هم هیچکس جز مادرم حرفهای منو در موردشون باور نکرد، تصویر دلبرک و لیمو و قیفش شاید آخرین تصویر پرده سقف اتاق تاریکم قبل از خوابهای عمیق و بی انتها بود.

و فردا باز میرسید و انتظارهای صبح من برای دخترکی همیشه مشغول لیموی کوچک ترشی و قیفی آبی رنگ، همیشه مشغول کودکی هاش آنطور که باید میبود و آنطور که من شیرینتر از آن هرگز و هرگز کودکانه ای ندیدم، برای تپش های سینه من نمایشی بر صحن پیاده روی آنسو براه می انداخت که هیچگاه نشد روی تک صندلی اولین ردیفش بی حضور فاصله ای هرچند اندک نشسته باشم.

ما همسایه روبروی کمی اونطرف تر بودیم. و من صبح های بازی و دنیا گردیم رو در پیاده روی جلوی خونمون با مورچه ها و ساقه ها، با قصه های پشت دریچه کوچک میله ای و بی شیشه ای رو به دنیای تاریک و ترسناک زیرزمینی که هر از گاهی دو چشم براق و مهربان در آن خیره و ساکن به من می نگریست، و گهگاه چهره های عابرین ناشناس که با دیدنم لبخند میزدند قسمت میکردم. سر به زیر و نگران در میان شهر مورچه ها می ایستادم و گوشه گیر، پروازهای اون پایین و تنهاییِ خودخواسته و شلوغم رو با دوستی های گروهی ِ هم سن و سالهای دور و برم که یا بر درختها مشغول پرواز بودند و یا روی دوچرخه های بالدار عوض نمیکردم؛

همیشه پرده ای داشتم که زندگی رو بروش تماشا کنم و صبح های آفتابی و خنک اون سال، نمایش های دخترک بلند قد لیمو بدست قیف در دهان، صحنه های ماندگار صفحه سپید کودکی های من شدند.
 غرور و کودکانه حیای من هیچوقت فرصتم ندادند تا فقط یک بار جلوتر برم و سلامش کنم و حرفهای تلمبار سینم رو براش بیرون بریزم . ازش لیمویی بخوام و آروم بگم "میای با هم دوست باشیم؟". این پتک ها هر روز و هر صبح آونگ سرگردان ساعت عمر من بودند و من نشد که نشد تا لبی باز کنم. منِ حاضرجوابِ اون خونه قدیمی شیروونی به سر و پرخاطره هیچوقت نتونست از دیوار خودش راهی به پیاده روی روبرو باز کنه و تا امروز بخاطر نگفته هاش از "شبنم" قصه های دورش عذرخواهه.

یک روز از همون روزها بود که به خونه برگشتم و رازم رو با مادر قسمت کردم و او با لبخند راز بزرگتری رو با من قسمت کرد؛ اون روز بود که فهمیدم اسم دختر دلبر کوچه ما "شبنم" بود، و فهمیدم که نباید ایستاد، باید جلو رفت و باید چیزی گفت! مادر بود که یادم داد، مادر بود که به من گفت؛ "چرا نمیری و بهش نمیگی که دوسش داری؟" و من شنیدم و از شادی مردم.. . مردم و اسم "شبنم" مثل حلقه ای بر انگشت روزگارم نشست. حالا اون اسم، همه تعهد مرد کوچولوی مغرور و مهربون کوچه ما به دوست خیالی قیف در دهان سر به آسمونش بود! و بیاد دارم که اون سال اسم شبنم به گوش هیچ کدوم از دوستان ساده کودکی هام برنخورد.

خیلی وقتها برادر هم سن و سال شبنم، "پویان" در کنارش به جست و تماشا مشغول بود و همیشه یک دستش به در نیمه باز خونشون، با باز و بسته کردن اون در، تاب بازی میکرد. عادت داشت یکی دو قدم عقب تر از شبنم بایسته و نمیدونم چرا همیشه حس میکردم که شبنمِ جسور و پرزندگی من باید کنار اون بمونه. پویان ساده و صمیمی بنظر میرسید، مثل درختهای سبز توت سراسر اون کوچه که چتر روزهای آفتابی بچه ها بودن. زیرشلوار سفید و چسبی به پا داشت و گاهی لیموهای نیمه آب گرفته شبنم رو میگرفت و کارهای خواهرش رو با قیف تکرار میکرد. اما همیشه دو قدمی عقب تر و دستی به دری نیمه باز.. .


کوچه ما کوچه هفت هشت ساله های مغرور و خجالتی مورچه دوست و قیف بدست، کوچه جویهای کوچک نیم آب و درختان توت بزرگ، کوچه باغچه های گل شیپوری مست، روزهای جستجو بود و خواب بود و باد بود و باد. روزها و ماه ها می گذشت و باز فصل لیمو میرسید و من، ساده وزیبا، گاه با زیرپوشی سفید و گاه با لباس مدرسه، به انتظار بازشدن در اون خونه ویلایی و دیدن شبنم می موندم.

بیاد ندارم دقیقا کی اما یکی از همون فرداها بود که مادر گفت: "رفتند.. ازین محل رفتند.." و خاطرم موند که با لبخندی پرسیدم: :"مامان؟ جای خوبی رفتن؟" و هیچوقت فراموش نکردم که با همون لبخند و حیا پرسیدم "شبنم منو دوست داشت..؟". و از اون روز به بعد چه انتظارها که روبروی اون خونه ویلایی بی صاحب نکشیدم و در سفید رنگش بروم باز نشد.


شبنم و پویان من رفتند و هیچ آدرسی ازشون برام نموند، سر هر دو سلامت، هر جا که هستند و دلهاشون تا ابد شاد. ما هم دو سه سالی بعد ازونجا رفتیم. از کوچه عشق های به لب نیامده لیمویی و مغرور. از کوچه جدایی های بی نشون شبانه. سی سال گذشت و روزی نبود و نشد که یاد شبنم و اون نگاه های زیبا و معصوم، یاد اون لیموهای کوچک و قیف آبی رنگ، یاد روز گریه های زار زار جدایی، یاد چیزی شیرین که هیچوقت فرصت گفته شدن پیدا نکرد، منو تا پشت در خونه خاطره هام توی اون کوچه خلوت نبره.

...
در مسیری ظهر داغ تابستان در حال عبور از یکی از کوچه های خلوت و ساکت بالای شهرم. برجهای بلند و باغچه های فانتزی و هر از چند گاهی یک خانه ویلایی. ماشین های پارک شده در جلوی پیاده روی این خانه ها، درختان بی حال و بلند در دوطرف، صدایی جز صدای گرما نیست و من غرق در اینهمه سکوت، به ردیف ماشین های خاموش نگاه میکنم. ناگهان چیزی مرا میلرزاند، دست در جیب میکنم، لحظه ای بعد بی آنکه نگاه خیره ام به این ستون رنگ رنگ به جای دیگری بلغزد، میگویم: "بله؟" صدای مادر را میشنوم.. و تا میشنوم ناگاه حس میکنم چیزی به پایم برخورده و کنار میرود، جدی نمیگیرم و قدم میزنم، مادرم به صحبت ادامه میدهد و به صدایش گوش میدهم و ناگاه دوباره حس میکنم چیزی به پایم بر می خورد و کنار میرود.

اینبار به پایین نگاه میکنم، متوقف میشوم، خشک میشوم، تکان نمیخورم، نفس نمیکشم، مادر ادامه میدهد و من چیزهایی نامفهوم میشنوم، خیره بر لیموی کوچک ترشی هستم که کمی آنسوتر از کفشهایم ایستاده اما بسیار آشناست، سر بلند میکنم، دور و برم کسی نیست، هیچکس، درها همه بسته اند، اما این خواب نیست، کفشهایم کمی در آسفالت داغ فرو رفته اند. مادر میپرسد "حواست با من هست؟" به سختی میگویم بله! خم میشوم، لیمو را که دو قدمی از من جلوتر است بر میدارم که قطره ای روی آسفالت میچکد و در یکی از خانه های نزدیک، باز و سپس بسته میشود.

بلند میشوم، اما باز کسی در خیابان نیست، تنها آنسوتر گربه ای مشغول تعقیب چیزی است که دیده نمیشود، نمیدانم کجا هستم، با تمام وجود حس میکنم پشت یکی از همین درها پسرک زیبا و ساده ای ایستاده و با حیای مغرورانه ای مرا نگاه میکند اما در برویش قفل است، روبرویم را نگاه میکنم، حواسم را جمع میکنم که جواب مادر را بدهم اما مگر این لیموها میگذارند؟! نمیتوانم! جایی برای همه آنها در جیبهای کوچکم ندارم، تا میتوانم جمع میکنم و در جیبهایم میریزم و بقیه را به نسیم و جویهای خشک کوچه میسپارم.

میلرزم و بر میگردم و به هیچ چیزی فکر نمیکنم. به خانه که میرسم از عطش گلویم سوخته، لیموها را یک یک در بالاترین طبقه کمد اتاقم کنار چند پاکت و یک خرچنگ کوکی کوچک میچینم، بطری خنکی روبرویم میگذارم، درش را باز میکنم، با صورت خیس بسختی قیف کوچک آبی رنگی را در میان طبقات کمد اتاقم بیرون میکشم و بر دهانه بطری میگذارم، سرم پایین می افتد و چشمهایم را آرام میبندم، با پیاله ای در قیف شکر میریزم، ناگهان دل بطری میترکد و صورت من خیس تر میشود، فرش اتاقم هم خیس میشود، مادر صدایم میکند..، من دیگر تکان نمیخورم ...


تقدیم به پرستوهای کوچکی که در کنار هم بال زدن آموختند و یک روز در مسیر سرنوشت، هر یک به آسمانی پرواز کردند، تقدیم به شبنم و پویان و یک قیف کوچک آبی رنگ. تقدیم به آینده پر ابهام تک تک بچه های شاد و ساده کوچه ای که دوستان بی آلایش لحظه های هم بودند، و تقدیم به پدر و مادرانی که بچه های اون کوچه رو جایی در دل هم بیادگار گذاشتند و رفتند.. . تقدیم به جدایی های ناخواسته ای که شروع همیشه سبز تک تک ما در هم بود.. . تقدیم به لیمو عسلم، هر جا که هست.. .
شاید 1361 - مشهد - سعد آباد - بابا طاهر عریان 1 ..

قرمز کفش

دست هایت را گرفته ام
اینچنین بالا و پایین نپر !
بگذار تا جایی که گمت کردم
بی شوری چنین نفس گیر
برای یافتنت فرصتی کنم
دست هایم را بگیر
و تا دوباره یابمت، رها نکن
می ترسم دوباره جایی در آن کوچه ها گم شویم
در آن کوچه های گربه و بستنی و توت
در آن جوی های پر آب بی مسیر
بر آن برگهای سرخ عصرهای نسیم و عطر و غلت
بگذار تا پشت شیشه های بستنی فروش کوچه ای
کنون رهیده از قفس
پر از سکوت لایه های خاک
به انتظار هفت و نیم صبح
به انتظار پنج عصر
به انتظار بوی چوب میزهای عشق و ترس
دوباره ترش و سرخ و خنده زن
بیابمت..
دست هایت را گرفته ام
دست هایم خالی است
ای قرمز کفش!
بگذار فرصتی کنم
و عشوه های دور کودکانه را
در این مسیر ناتمام و پیر
برای آخرین شبم
برای "ما"
بغل کنم ..

ر.رها

شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

خواب های جستجو ...

امروز صبح هم خوابت رو دیدم . اما تو خوابم نبودی . دنبالت میگشتم . تو خیابونای قدیمی و آشنای همین شهر ، شهری که وقتی جوون تر بود صبح هاش رو با بوسه های امثال من و تو گرم میکرد و به شب میرسوند ، شهری که وقتی در باز میشد و با دونه های برف روی سرت وارد میشدی ، دل پذیرترین گرمای زمستونش بارها و روزها به من هدیه میشد تا همیشه در خاطر آزرده از زندگیم باقی بمونه ، تا همیشه خیره بدنبال چیزی بگردم که روزهاست دیگه نیست .

سالها از اون روزها از روزهای طلایی و سرشارمون گذشته ، دیگه کسی نیست که داستانهای من و تو رو باور کنه یا اگر هم پیدا بشه برای شنیدن صدای لولای زنگ زده یک در قدیمی از کلبه ای متروک وقتی و حوصله ای داشته باشه . اما داستان من واقعیه و تا زنده ام برای هر کس که چشمش خیره به جایی باشه و هر کس که بتونم نمایی از ستاره های تو رو براش نقاشی کنم تعریفش خواهم کرد ، داستانی که هنوز و همیشه ادامه داره .

سالهاست که هر روز صبح از مسیر رویاهای دورم برات یه دسته گل میچینم و تا غروب هنوز تو دستامه ، اما نمیدونم به کی هدیش کنم .
سالهاست که از پل های جستجوی تو عبور میکنم و هر وقت که خسته میشم و تصمیم میگیرم برگردم پلی نمیبینم .

سالهاست که در من جا موندی و این قصه همیشگی روزگاره که آخرش باید یکی در اون یکی جا بمونه . راستی ، یادم رفت بپرسم ، هنوزم سر خاک عموت میری ؟ اونی که خیلی دوسش داشتی و تنهات گذاشت . نمیدونم چرا الان باید یاد این موضوع بیفتم ، شاید چون همیشه منو یاد اون روزی میندازه که بغلت کردم و آدمها بغل کردن های هم رو همیشه یادشون میمونه ، همینطور رفته های هم رو و رفتن های هم رو ... . ازون روز برای آرامش روحش بارها و بارها دعا کردم و سورپرایز میشی اگر بهت بگم که این اصلا ربطی به من و تویی ما نداشته ، فقط ادای احترام به مردی ندیده بود که همیشه فکر میکردم باید بخشی از روحش رو در تو جا گذاشته باشه .

امروز صبح هم تو خواب مثل همه روزها و شبهایی که به دنبالت گشتم ، به درهایی برخوردم که یا بسته بودن یا مدتها بود زنجیری روشون زنگ زده بود ، یه کتابخونه بزرگ هم بود که نگهبان در ورودیش من رو شناخت و گفت متاسفم ، نمیتونم یک روح رو به اینجا راه بدم . نمیدونم طراوت هوای بارون زده امروز بود که همه خیابونای خوابم رو پر کرده بود یا تازگی و دل انگیزی جستجویی که هر لحظش ترس بود و اضطراب و امید ، اونجا هم بارون زده بود اما هیچ قطره بارونی روی هیچ برگی دیده نمیشد .

با حس خفه ای در چند قدمی خودم حست میکردم اما هر جا که بدنبالت می گشتم بویی و رنگی از تو میگفت دیروز رفت . وارد دالونی شدم که به یک راهروی بالارو بر میخورد ، با درهایی که همه بسته بود ، با یک زنجیر زخیم زنگ زده که انگار سالهاست قفل فاصله های ساکنین پشت اون درها با کوچه پر از درخت سپیدار بیرونه ، وقتی که خواستم برگردم از پشت یکی از درها صدای خنده های یک کودک خردسال به گوشم رسید و من همه سعیم رو کردم که فکر نکنم داره من رو صدا میزنه و حس اون لحظه رو با زور درون جیب گلوم فشار دادم . هیچوقت نفهمیدم که اون کودک خردسال اونجا پشت اون درهای بسته و دالون تاریک ، تنهای تنها وسط جستجوهای من چکار میکرد . شاید من گمشده سالهای پیشم بود شایدم من گمشده تو و شاید توی گمشده من ، شایدم داشت از ترس ورود یک روح پدرش رو صدا میکرد ، با خنده هایی که من نباید متوجه میشدم . ولی زندگی به من یاد داد که هر خنده ای پیام تلخی داره و امروز اونجا پشت اون در بسته در اون راهروی سیاه ، کودکی لبخند به لب همه تلخی پیامی رو به من رسوند .

منتظر خواب بعدی جستجوهام میمونم ، جایی که بتونم پرسه های امروزم رو که جایی در اون کوچه گم شد برای پیدا کردنت برای از دور نگاهی کردنت برای زنده بودن ادامه بدم . جایی که بتونم یه دسته گل رو اگر نه بدستت که لااقل روبروی تو برات به زمین بذارم و بمیرم و برم .
سالهاست که هر روز صبح از مسیر رویاهای دورم برات یه دسته گل وحشی میچینم و تا غروب هنوز تو دستامه ، اما نمیدونم به کی هدیش کنم . سالهاست که از پل های جستجوی تو عبور میکنم و هر وقت که خسته میشم و تصمیم میگیرم برگردم پلی نمیبینم ...

به یاد یه شعر قدیمی که گویا امروز باز وقت خوندنشه و یک قصه قدیمی که قصه گوش جایی در قصه هاش بدنبال تو میگرده ..

چون گل ...

صبح برف و صبح خورشید ، صبح تو ...
من به کنجی آرمیده ، تو به " تو " ...
صبح لبخند جنون بر پیچ ِ راه
صبح رقص دانه برفی گرم آه ...
صبح دی بود ، صبح شک بر زندگی
جستجو در شعر ناب بندگی ...
صبح طعم خنده هایت بر تگرگ
یادِ آن گرمای دستت ، ترسِ مرگ
صبح سرخ عشق بی پروا طلب
ناز تو ، صد بوسه و لبها به لب ...
چشم شور روزگار و چشم دوست
محو یکدیگر بگفتیم وه ! نکوست ...
دست پنهان ، بخت خندان ، صد پیام
خط خطی هامان بر آن ، هر دو خرام
خلوت یک شاخه گل با صد غرور
گریه هایی عاشقانه زیر نور
شانه های خیس "بابا لنگ دراز"
مرگ سبز یک بهار و خواب ناز ...
................
آن نشانهای پر از معنا کجاست ؟
اشتباه ما و من یا هم خداست ؟
هر چه بود این بازی شوم و قشنگ
بر تو پایان آمد و بر من چه تنگ
ظهر مرداد ، ظهر غم ، آن پیک دور
تو شکسته گوشه ای ، من سوی گور
شکوه ام را خواندی و رفتم ز درد
خشمت ای گل با غرور من چه کرد...
گفتن ناگفته ها دیگر چه سود ؟
خط خام نامه ام عشق تو بود
عمرت برایم شیشه ای با تکه سنگ
عمرم برایت شیشه ماندن تا به مرگ
هشتمین دی ، یک قصیده ، شب تمام
هق هق و لبخند و ماه و قلبِ رام
چشمِ خیس و کنج کوهی ، برفِ مست
شهرِ روشن ، تک چراغی که شکست ...
در نهیب خنده ای مستم ز دوست
تا ابد با او و با من یک دو روز ...
گرمی لبخند او ، کولاک برف
هق هق سردم ، به لب خشکیده حرف
دست تو در دست او با صد کلام
دست من بر سنگی و رفتن ، تمام !
خنجر مهرت به جان بخشیده رنگ
رنگ یک ماه و تمنای پلنگ ...
رنگ درد عشق و حقی بی نصیب
ماندن و مردانه رفتن بی فریب
رنگ بودن با کمالِ هجو عدل
رنگ پرسه لابلای حس درد ...
رنگ خیس الفت ریشه به خاک
پیچک شاخه بدورش تا هلاک ...
دمدمِ صبح و تمامِ شهرِ خواب
روبهی زیبا کنارم یا سراب ؟
چشم گریان ، خانه ای در آن کران
آه از آن خوابی که بودی در میان ...
پیچش از درد زمانه دور خویش
رفتن و مهری به دل ، مرگی به پیش
خنده ای از غصه بر رنگ جهان
جنگ پوچِ مرده دل با این زمان
ساقه سبزی که خشکید و فتاد
رنگ تو بر برگش و یادت چو باد ...
مهر گل بود و بهایش تا "تمام"
بلبلی تنها نشسته روی دام
جعبه سبز صدف ، یک خود نویس
خاطر شعری و تاریخی عزیز ...
 
یاد تو در قلب من همچون بهار ...
یاد یک گل با رهایی ماندگار ...

                                          
                                             ر.رها

سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

در خواب

تو را تکه تکه جمع میکنم
از سرزمین آسمان سرب ِ بادها
از همه هیچی خیس و روان
رو به دشتی و یک کلبه خالی قرمز قد
که صدایت جایی پشت پنجره هاش
روی گهواره من
در خواب است
                  .........
ر.رها

شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

زیرپوش به تن - کوچه

به یاد دو کودک زیبا ، جایی در کوچه ای فراموش شده که یکی در میزد تا دوستی پیدا کنه و اون یکی در خواب شیرین یک عصر آفتابی بیخبر از نگاه مشتاق دیگری پشت درهای خونشون ، روی تشک کوچکش غلت میزد . به یاد در سفیدی  که اون عصر بهاری باز شد و شهوت چشمانی که همه صبرهای عالم رو در اون اتاق آروم هدیه خواب ناز میزبان محبوبش کرد .

به یاد پدری که با لبخند و تحیر از نشانی من میپرسید و مادری که نگران کودک فراموشکار بی آدرس عاشق پیشه عصر اون روز قصه ما بود ، به یاد حیات سبز خونه زیبایی که سر به هوای ما رو با لذت تمام پذیرفت و دوست جدیدی که آخر از خواب بلند شد ، اسباب بازیهاشو با تازه وارد تقسیم کرد و خنده های شوقی که ساعتی بعد دل قصاب اون روز همیشه بی تکرار رو آب می کرد .

به یاد شبی که از هم جدا شدیم و دیگه هیچوقت آدرس خونتون یادم نیومد . و لبخندی که  دلداده به سیلی ِناگزیر زدم ، نگاه پرتحسین یک پلیس مغرور به چشم هایی که همه زورشو زد تا خیس نشه ، و باز تا تونست خندید و خندید و باز هم تکرار که نمیدونم خونمون کجاست !

به یاد سی سال که همیشه در یادم موندی اما نه اسمت به خاطرم موند و نه جایی برای گشتنت پیدا کردم ، بارها خواستم مسیر خونه قدیمیمونو تا خونه قدیمیتون از رد جوی های آب و باغچه های گل شیپوری مسیر بگیرم اما سالهاست نه جوی های آب مثل قدیمند و نه باغچه گل شیپوری تو ذهن اون خیابونا باقی مونده .

به یاد کودک زیرپوش به تن عاشق یک کوچه تو این شهر که روزگاری در خونه ها رو میکوبید تا دوست جدیدی پیدا کنه ، و آخرش پیدا کرد ، باهاش چشم شور روزگار رو ترکوند ، یک عمر زندگی کرد و عصر همون روز قدم در راه بی بازگشت گذاشت و همه مسیر کوچه های خوشبختیش رو تا کلانتری دور ، توی یک ماشین با آسمون قسمت کرد .

به یاد خاطراتی که ازون روز از من تو یادت موند و هرچی آرزو که در نبودنهام برام کردی . همیشه برای اسباب بازیهات ازت ممنونم ، و برای اینکه قبولم کردی ، امیدوارم هر جا که هستی زیر هر آسمونی کنار هر لحظه ای ، لبخندهات از جنس لبخندهای عصری باشه که به من دست دادی و گفتی " بازهم برگرد ..." . بابا و مامان مهربونتو سلام برسون ، و
اگر دیگه نیستن ، یه کودک پنج شش ساله زیرپوش به تن رو با یه شاخه گل از حیات خونه قدیمیتون همیشه کنار مزارشون نشسته ببین ...

سی سال انگشت در انگشت تو روزگار رو قدم زدم و همیشه از سرنوشت پرسیدمت . از همه خیابونایی که از مسیر اون بستنی فروش مهربون میگذشت از هر کوچه ای که فکر کردم روزی در مسیر تو ازش رد شدم ، از کنار ندیده های اون گربه سفید لوس خونه ای که سرسره های مهد تو حیاتش بود ، از کنار درختچه ای که همیشه گلهای صورتی
درشتش چشامو بدرد میاورد و هیچوقت سرانگشتام به گلش نرسید ، هیچکس جز نبودنهای تو نفهمید که چقدر بدنبالت گشتم ، در پرواز باشی دوست قدیمی و بی نشون من . منو ببخش که زندگی نذاشت برگردم پیشت . اون مسیرمو ازم دزدید ، حس میکنم مسیر تو رو هم دزدید ، یعنی یه روز برمیگردی تا با هم مسیرمونو ازش پس بگیریم ؟

اگه برگردی اگه ببینمت برات یه کادویی دارم ، بهت نمیگم توش چیه تا برگردی ، اگر همو ندیدیم میذارمش کنار یه پیاده روی سایه زده قدیمی با موزاییکهای خورده و کوچیک ، میذارمش و این ماتمسرا رو برای همیشه ترک میکنم .

به یاد دو مرد که یک روز خیلی دور تو یه کوچه بی نشون خیلی قشنگ هم رو دیدن ، با هم قسمت شدن ، با هم خندیدن ، زندگی کردن و عاقبت بی تاب جدا شدن و به یاد دو نگاه مست تو یه اتاق ساکت که به لحظه های هر دو جاودانگی بخشید ...

هزاران لبخند درون دلهامان خشکید
هزاران شبنم بروی چشمهامان رویید
سری در ابر جدا ماندیم و سفر کردیم 
هزاران یاد درون این دفتر خوابید 
برش میدارم آن برگ برگ زخمی را
از آن چینم گهی آهی گهی امید
ز یک فریاد سرخ ِ در گلو خفته
وزان دربند در خون غلتِ بی خورشید
همان که روزگاری یار مهدم بود
مرا یک روز میان کوچه ها بوسید ...
مرا بوسید و با سنگی به چهر خاک
پر پرواز یک پرستو را کشید
پرستو رفت فردا خاک را باران شست
نگاهی پتک شد دلم از درد پاشید
......
زمان بگذشت و کوچه مرد و یار شیرین رفت
بدل ماند آن هزار لبخند و یاد و خواب ، امید
کجا گیرم پی از آن کودک سرشار بی مقصد
از آن دنیای دیوانه وان خواب و آن خورشید
مرا بوی دو کفش کوچک و زیباست در یاد
یکی در جست پاییزان یکی بر شاخه ای امید
نمی خواهد دلم جز سیل بارانی را که رعد
ز روزم با شنای اردکی در جوی می چید
بَرَت میدارم ای دنیای هرز بی وجود یک عصر
ز بام کودکی که هر شب خواب میدید
دوباره خواب خواهد دید ز شب یک ماه خواهد چید
دوباره پشت یک پرچین مرا بیدار خواهد دید
دوباره روی شاخی عصرهای سرخ آن کوچه
دو لب را مست در مست هشیار خواهد دید ...    

ر.رها

پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

گمشده

زندگی خیلی چیزها رو از ما گرفت ، و ما هیچوقت اقرار به اشتباه ناکرده نکردیم ؛ اینکه در مسیر به اعتقاد قلبت درست ، استوار و تنها به پیش بری با وجود انبوه کاستی ها و اشتباهات ریز و درشتت و اون لبخند شلاق مانند سیاه بروی لبهای باز همیشه سردت همیشه میتونه نویدبخش از راه رسیدن یک روز دیگه آروم و خیلی دیر برای رقص کودک سپید موی تو بغلت در قصه های خودت باشه ، قصه مردی که رفت و رفت ، رسید ، ایستاد ، در زد ، تو رفت ، کسی نبود ، و هیچوقت به خونش نرسید ... .

و ازون روز خیلی دیر ، دست در دست اون سپید موی هفت هشت ساله مست ، پرسید ، رقصید ، طی کرد و کسی چی میدونه که آخر اون قصه زرد پشت اون غروب سرخ به چشمه آبش رسید یا نرسید ... .

بالا رفتیم آه بود ، پایین اومدیم داغ بود ، قصه او ...
خانوم اجازه ! ما بگیم؟
بگو عزیزم !
قشنگ بود
بهار بود
بارون بود ...

گمشده ای است بین اوراق دفتر زندگیم
که هر چه بر سطر سطرش افزوده ام طاقت را
باز دور است و سرد و بی پروا
باز مثل چیزی که دارد بویی شبیه زندگی
میبرد من را به جایی دور
دور از پر از شن چشم یک ساحل
دربند رقص درد موجی با شبی بی ماه
نظاره بر تن آرام یک فریاد ، یک مرد
خاموش اینبار ، بی اشک دیگر ، آزاد از درد
خندان ، در رقص
خیره ، بر ترس
آن دور
در غرق

ر.رها

دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

کودکی

ای روزهای شرابی رنگ
ای کودکی های من
ای همیشه جاودان طعم و بوی مدادهای رنگی کیف کوچک خوشبختی های دیروزهایم
ای سوسوزنک های عشق و ترس و غلت
به گندمزاران سیمین رخ ِ بی هدف در رقص
و تو ای زرین رژ سرخ عطراگین که مست ، هر صبح بر لب و لبخند بی مانند مادرم می نشستی تا برقصد بید سبز کنجکاویهایم
که بماند بویی به بهاران هرچه شبیه
پیش عطر هزار باغچه ، صدها گل شیپوری سرخ ، ز مسیری که همیشه همه روز یادآور دستان لطیفش بُد و صد بوسه به تنهایی دستم
ای نوای ماندگار کودکانه که معصوم و لوس میگفت روزی : "تمام شد ! بیا ! ، من را بشور ..."
ای رفیق دور رازها و روزهای رفته یاد
پر همیشه چشم زیباش از تمام شهوت کودکانه یک بغل
ای که رفت و داغ یک صبح دیدنش را برایم شکفت روی مرداب یک سراب
روی نقش میله های یک قفس در هجوم صبح سرخ
در هجوم خواب چرخ ِ تا بُده مرده ، خواب
از عبورهای من دراین مسیر بی فراز ، در نشیب خاطرات تلخ و گاه مثل زندگی غریب
عاریه نگاهکی نه خنده زن ، نه ! نه منتظر ، نه ! نه آشنا ، نه ! ولو ز دشت خشک چشم عابری همیشه پرسه در فروش تن نیامدم بدست ...
به دست خالی همیشه بازِ جستجوگرم
به آنکه روزهاست دیگرش دست صادقی به مهر نداده دست
به مشت بسته ام در این گلو
نیامدم بدست ، نیامدم بدست ...
این تمام ِ حاصل من ِ پر از نشاط روزهای دور حادثه و روزهای ازدحام زندگی است
این تمام ِ حاصل جنون عشق و جنگ و چیرگی است
این همان سرود جاودان بی ردیف
آمدن ، حضور عشق و خاک ، رفتنی و حسرتی گهی ، همیشگی است
...
یاد لبخندهای بارانیتان باز
ای روزهای دور ِ شیرین راز
بخیر ...

ر.رها

دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

برگهای جاویدان

برگها میریزند ، اما میمانند . برگهای سرخ این خاک پاک را به دیوارهای سبز و ویرانش قاب خواهیم کرد . به یادبود سبزشان :

اینجا زیر این خاک هم منتظرم
مثل دنیامان که مرا منتظر میگذاشت
منتظر که بخندی روزی با یادم
که بگویی در دل آه روحش شاد ...

ر.رها

سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

تا خاک

یک صبح ، یک در ، یک عمر
یک درد ، لبخند ، کتمان
بوسه ، یک پل ، آغاز
پرواز ، قرمز ، پایان ...

ر.رها

پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

لبخند

اون وقتا که کودکانه توی کوچه جلوی در حیاتمون انتظار چیزی یا کسی رو داشتم که نمیدونستم کیه و همیشه به یه جایی در دوردست خیره میشدم ، وقتی کسی رو از دور میدیدم که برام آشنا بود انگار همه خوشبختی دنیا رو بهم داده بودن ، لبخند ملیحی رو لبام مینشست و هی بیشتر و بیشتر میشد ، هرچی که اون آشنا نزدیکتر میشد خنده من هم بیشتر میشد و بیاد ندارم که هیچوقت میشد جلوشو بگیرم .

گاهی مامان بود ، گاهی بابا بود اما یادمه یکی هم بود که خیلی دوسش داشتم ، از راه دوری میومد ، از یه شهرستان دور ، تو یه دستش سوغاتش بود و تو اون دستش یه چیزی برق میزد ، و من همیشه میدونستم که اونی که زیر نور آفتاب میدرخشه پوسته یه شکلات خوشمزس و اونی که تو اون دبه بزرگه شیره خالص انگور ، از دور که منو میدید میخندید و لبخندش اونقدر عمیق بود که همیشه یادم میمونه ، اون شاید یه عیبهایی هم داشت ، اما برای من بهترین پدربزرگ دنیا بود ، من اون لبخند رو تو خونه مادربزرگ از پدربزرگ مادری هم زیاد دیدم ، یه لبخند ساده که اونقدر پیچیده بود که الان هم نمیتونم با کلمات توصیفش کنم .

برای من موندن ، تو دلم ، جایی گوشه ذهنم برای این روزها و روزهای دورم تا بیادشون بیارم و لبخند بزنم و با خودم بگم چقدر خوشبخت بودم.

و چقدر تنهام امروز ، بدون یادگاران دیروزم ، بی کسی که مثل اونها بهم لبخند بزنه یا حتی بلد باشه این کار رو بکنه ، من سر جسم رو به قبله یکیشون تا صبح نشستم و چند هفته ای پیش از رفتن اون یکی ، مهمونش بودم . تو اون خونه کاه گلی زیر اون شبای ستاره ریز اونقدر با من شوخی میکرد که شبا از خنده دل پیچه میگرفتم و خوابم نمیبرد .

روح هر دوشون شاد ، من اون لبخندهای قدیمی رو از صمیم قلب براشون آرزو دارم ، الان و همیشه تا هستم.

آری تو و من فهمیدیم
روی شاخ دگر خشکی
که بخندیم تا بخندد دنیا ...
من و تو خندیدیم اما
خنده بر لب او نشکفت
تا که شوقی گذشت چون باد
پیش چشم پر حسرت ما
به سرانگشت کبودش سرد
خنده زن بود و گرفت
گلِ خنده ما را
حال او خنده زن سرمست
در پی بازی نویی است
ما ولی گم شده است
زیر حسرت یک دشت
در پی باور ما ...

ر.رها

دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

زندگی

تو زندگی هر کسی باید دردهایی باشه که بشه با تلاش با امید و یه شروع نو ، نه ، اصلا شاید با شانس و فقط با شانس ، مرحمش کرد ، مثل مامان بزرگ و بابا بزرگ که با دعا و یه صفحه گرامافون قدیمی فراموش و مرحمش میکردن ، با یه عمر کار خالص و بی ریا برای خلقی که میومدن و میرفتن و تنها خاطره هاشون میموند .

اما من و تو یاد گرفتیم چسب های زخم مدرن برای زخم هامون بخریم ، از کتابفروشی ها و فیلم ها ، از کال گندیده زندگی هم تو یه جمع دوستانه دور هم ، از نصایح بابا و مامان توی اون روزای دور و داغ و سبز ، یاد گرفتیم با انگیزه صفر به تلاشمون وفادار بمونیم تا هیچ رباتی نتونه در مسابقه مسخ شدن پشت سرمون بذاره ، و البته چاره ای هم جز این نداشتیم .

این دنیای ما بود ، زخم های هر روز بیشتر و کتابهای هر روز جدیدتر ، دونستن های بیشتر ، بارشدن های بیشتر ، کشیدن های طولانی و بی هدف هدفمندتر ! ، از رابینز و دایر و مارکس و ایسم ، نه ، از اون "چرای" قدیمی شروع میشد و تا نهیلیسم جلو میرفت و بعد عمری مثل یه بچه بی پناه و گمشده تو دل مرور یه دنیای قدیمی و از دست رفته با یه "جونم بابا! چیه عزیزم؟ و فدات بشم الهی" چنان میزدیم زیر گریه که بغض نترکیده لعنتی روزگارم میترکید و یه آه سفید روی موهامون میگذاشت و یه خط کوچیک دیگه رو پیشونیمون.

من و تو خیلی چیزا از خیلیها نگرفتیم ، فرصت نشد تا لبخند بابابزرگ رو یاد بگیریم ، فرصت نشد تا بفهمیم چطور مادربزرگ اونقدر پیر شد اما موند ، فرصت نشد از بابا و مامان زندگی رو قرض بگیریم ، بوی گند فلسفه جای بوی سیب زمینی سرخ کرده کوچه های کودکیمون رو گرفت ، و اونقدر دست و پا زدیم تا شدیم دکتر ، مدیر و یا یک دونده ماراتن بیراه زندگی ، یادمون دادن آهای! دردها رو میشه مثل "ما" مرحم کرد ، زخم ها رو مثل ما پوشوند ، مثل ما رو یه حباب خیالی به افق های دور خیره شد و از کوه "من" بالا و بالاتر رفت ، با تفاله های ذهنی و بازی با کلمات تو کتابای تابوت شده برای تجربه حقیقی از زندگی یه خونه ساخت و زیر سقفش برای بقیه با پالون براق پز داد.

اما دردها موندن و زخم ها سر باز کردن و هیچ چیز درمان نشد ؛ هر روز بیشتر کز کردیم ، بیشتر دنبال کودک له شده درونمون گشتیم ، لبخندهای شیک تری تحویل هم دادیم و متانتهای ساختگی رنگی تری رو قواره بدشکلمون انداختیم تا نکنه یه جنگلی یه پشت کوهی یه روز باهامون احساس یکدلی کنه! تا نفهمن که چقدر میفهمیم !

من و تو با دردهامون بزرگ شدیم ، بعضی دردها رو میشه درمان کرد ، برای خیلی از اشتباه ها همیشه ، همیشه یه پاک کن هست ، و یه صفحه سفید نو که ولو بشه گرون تر خریدش ، حتی اگرنه از اون مغازه کوچیک و دنج قدیمی که مدادهای سوسمارنشونش همیشه تو کیف خوشبختیهامون بود ، بسیاری از زخم ها رو میشه ولو با بدترین داروها و چسب ها مرحم کرد ، اما دردهایی هستن ، جبرها و اشتباه هایی که تنها و تنها مرگ مرحم اونهاست ، بی هیچ صفحه سفید نویی و بی هیچ پاک کنی .

روزیکه این رو بفهمیم ، روزیکه این رو ایمان بیاریم ، روزیکه این رو بخندیم ، از آرامش بی نیازیم ، از مورفین ، از دویدنهای سراسیمه ، از یک کتاب "چگونه ..." نو ، از بدنبال دلیل بودن ، از درک چرایی هجو لابیرنت جنون وار زندگی ، از چشم تری که همیشه آرزوشو داشتیم و خیلی هم بهمون میومد ، از تمام رویاهای دور مثل "آسیاب های بادی افکارت" ...
این رو که پر بشی دیگه خالی نیستی ، ادامه دادنت زیباترین و بیادموندنی ترین ادامه دادنهاست ، بابابزرگ و مامان بزرگ تو خاک دست همو میگیرن و به افتخارت میرقصن ، گرامافون قدیمی شون روشن میشه و آهنگ La Decadanse* پل موریه رو دوباره توی راهروی ورودی اون خونه بی نشون پخش میکنه و همیشه همراهت میشه ، بابا و مامان زندگی رو بهت یاد میدن و عکسشون تو قاب لبخند ملیحی میزنه ، بچه ها کنارت آروم میگیرن و دختری که هیچوقت نداشتی و همیشه آرزوت بود دستت رو میکشه و بهت میگه "پاپا! ماما! بریم پارک؟" ... ، جیب های همیشه خالیت دستهای یک عمر سردتو گرمِ گرم میبوسن ، از کوچه های قدیمی توت و گربه و بستنی کودکیت تا کافه های
لوکس شانزالیزه همیشه دستت تو دست یه کسی هست که میدونی تنها و تنها مال خودته و هرگز ترکت نخواهد کرد ، و همیشه جایی هست که ازت بخواد ببریش تا برات بخنده ، تا برات بمیره ، تا برات بمونه ... .

این رو که داشته باشی همسری که هیچوقت نتونستی داشته باشی از در و دیوار و پرچین خونه جوونیت بالا میره تا بهت برسه و روزی هزار بار بهت بگه دوستت دارم ، اونی رو میگم که هیچکس جز تو نفهمید که تنها و تنها از جنس و خشت توست ، حتی خودش ... ، و یه روز دشت خشک و رویایی تو رو به امید ساحل دریا ترک کرد و برنگشت ، این رو که داشته باشی روزی هزار بار بخاطر گذشته هات از بابا و مامان عذر میخوای و مطمئن باش که روزی هزار بار خواهند شنید و بهت جواب خواهند داد ، اون دوست قدیمی خاطره هات برمیگرده پیشت تا با هم برید قدم زدن تو جاهایی که کسی جز شما نمیدونست و نرفته بود ، روزی هزار ساعت وقت داری تا بری به اون ده قدیمی خاطره هات ، اونجا که بوشو زندگی ازت دزدید و جاش روی تاقچه دلت یه مزرعه آرزو کاشت ، بهت قول میدم ازون درخت گردوی همیشه سبز بالا خواهی رفت و میدونی اگر زمین بخوری از دختر کوچولوی زیبای همسایه تا اونسر دنیا به اندازه "هزار تا خدا" آدم هست که بیان نجاتت بدن و برات نگران باشن و انتظار برگشتنت رو بکشن .

 آره ، به تو قول میدم که قدر همه خواستن ها و نرسیدن های زندگیت پر بشی از درخشش انسانی که هیچوقت نا امید نشد و هیچوقت نایستاد اما حقیقت یتیم زندگیش رو با همه تلخی هاش دید ، بخشید ، بغل کرد و بوسید ، این رو بهت قول میدم.

دردهایی هستن ، جبرها و اشتباه هایی که تنها و تنها مرگ مرحم اونهاست ، بی هیچ صفحه سفید نویی و بی هیچ پاک کنی ... 

و تو دوستت دارم رو فراموش نخواهی کرد ، برای همه اونایی که یه روز کنارت بودن ، یه روز کنارت نیستن و یه روزم تو کنارشون نخواهی بود ، برای همه کسانیکه هیچوقت پیشت نبودن و نموندن اما تو باهاشون زندگی ها کردی ، بهشون هدیه ها دادی و تمام دیدنی های این دنیای مزخرف رو نشونشون دادی و هیچوقت ندیدنت ...
دوستت دارم ...

ر.رها

------------------------------------------------------------------
پاورقی - La Decadanse رو همیشه دوست داشتم ، سالها پیش اونوقتا که فقط برام لحظه وجود داشت اونوقتا که دیگه هیچوقت مثلش رو ندیدم بارها و بارها گوش میکردم.
حالام هدیه میدمش به شما ، اجرای شورانگیز La Decadanse پل موریه ، از سری ارکسترهای بزرگ جهان ، فرانسه ، 1972 :
http://www.mediafire.com/?37wbyewa4xgsbx9
بسیاری از پدر و مادرهای ما با این آهنگ روی صفحه های گرامافون و یا کاستهای قدیمی زندگی کردن ، عاشق شدن و اونو برای هم کادو کردن ، به یادبود و افتخارشون .

پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

انکار

پاهاش درد شدیدی دارن ، برو نمیاره ، نمیپذیره تا نکنه منم باور کنم ، تا نکنه باور کنیم ، عصا رو میندازه کناری و به غرورش تکیه میده ، میره بیرون تا برکت بیاره برامون ، تا هر بار که دستی بلند کردیم لبخند تلخ نبودن کسی اون بالا رو لبامون نشینه ، در رو بست ؛ رفت .
اینجا سرد و یخی شدن شروع میشه ، گنجشکها هم میرن ، اونقدر ساکت که به بودنم شک میکنم ، ای کاش این شک حقیقت داشت ، انتظار میکشیم ، تا برگشتنش از یک تا ده میشمریم ، چرا ده یادم میره ، بازم میشمرم ، ده یادم میره ، یه چیزی نمیخواد که ده رو یادم بمونه ، یه چیزی شبیه زندگی ، یه چیزی شبیه یخ .

آفتاب بی جون زمستون میفته رو در بسته اتاقش ، انتظار رو دوست دارم ، همینطور که تکه تکه خرابمون میکنه باستانی تر میشیم ، الان کیا دارن انتظار میکشن ، کیا در بستشون سالهاست که باز نشده ، کیا زمستون آخرشون اومد و رفتشون برنگشت ، به خورشید پشت ابر رو میکنم .

دنیای انتظار خیلی بزرگه نمیخوام توش گم بشم ، اونجا کسی نیست که ما رو ببینه ، دیگه دیده نمیشیم ، نه! باید دیده بشن! باید بخندن ، باید یکی باشه بغلشون کنه ، یکی باشه به سینشون تکیه کنه ، با هم بزرگ شدیم ، کسی منتظرشون نیست .
باید برم ، برم اون بیرون ، برم تا براشون لبخند بخرم ، ما بخرم ، خدا بخرم ، بر میگردم تا بدنبال عصای خودم باشم ، پاهام درد میکنه ، اما من که عصا ندارم ، عصاشو بر میدارم ، میرم لباس بپوشم ، یه کم صبر کنین بچه ها ، غرور منو ندیدین؟ پیداش نمیکنم ، همینجاها بود ، اون گوشه اتاق کنار شلوارک کودکیم ، میخوام مثل او باشم ، با غرور برم بیرون ، پس کجاست ...

در باز میشه ، گنجشکا برمیگردن ، گربه ها بدو بدو میان ، صدای در اتاقشه ، برگشت . پچ پچ ما شروع میشه ، میخندیم ، اتاقش پر میشه از نور ، از نسیم ، از عشق ، از ولوله ، صدام میزنه ، "رها" ! با تو هستم "رها" ! میدونم برام یه چیزی آورده ، همیشه دست پر برگشته ، میبینمش ، لبخندش میشینه رو برگام ، دستاش خالیه ، نگاهش پر ، برام غرور خریده ، یه غرور نو ، یه فانوس برای اون بیرون ... . متشکرم ، نمیتونم بگم ...

له شدی روزگار؟! پلاستو جمع کن و برو ، ما اینجاییم.

میترسم ، از فردا ، از تقلا برای انکار یک انتظار بی پایان . از خواب همیشگی اتاقهای این خانه ، از دیده نشدن بین دیده نشده ها میترسم ، از عادت گنجشکها به نیامدن ، از دوری گربه هایی که دویدن را یادشان رفته ، از دری که بازش کنم و یخ بزنم ، از فانوسی که نتوانم روشنش کنم میترسم ، از پچ پچهایی که خاطره کوچه شوند و کسی نشنیده باشدشان ، از لبخندهایی که روزهاست مرا میترسانند ، از جنون زمان رم کرده میترسم ، از عادتشان به سکوت آن در ، از سری که به سینه هاشان تکیه نزده ، از کسی که منتظرشان نبوده ، من از این آشوب خاموش میترسم ، از صدا نزدن "رها" ، از مرورهای جانکاه ، روزهاست که از بیرون رفتن ، نه ، از اینجا بودن هم میترسم ، من از این درد بی درمان که سراغم نیامده میترسم ، از لبخندهای قاه قاه مردم این شهر میترسم ، از رنج رنجور رفتن بی برگشت ، از دیدگان همیشه منتظر به در ، از اشک دیوارهای این کوچه ، من از تقلا برای انکار یک انتظار بی پایان میترسم ...

بی اراده آمده ام
عذرهایم در زادگاه کژیها در این نطفه تاریک
و جهان و شب تارش
متولد نشدند
تا به همراه منِ دلزده باشند
تک سرانگشت خطا ، گرم به دستم
حسرت دست عزیزان به دلم
پی لالایی یک ساز شکسته
بر مسیر ندانسته بیراه و مقدر
به مرور روزهای خوش دور ...
به ادامه تنهایی یک مرد
شاید اعدام نفس را
ادامه داده ام
زندگی حسرتی بود که از چشم رو به آسمانم چکید
بی خبر از سینه این کژ راه
که عقربکان به کمین قدمهایم بودند
ای که میگردی !
پیش از آنکه روم مرا بنگر !
من برای انکار امید آمده ام ...

ر.رها

چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩  توسط ر.رها  |  پيام هاي ديگران ()

 

 



می نویسم ؛ این پیچک های امروز زرد فردا سرخ و سبز را ، این دیوار نشینان مرزهای چرخ و آه و بخت را ، قصه های مانده جا بر گلوی خاکیان داده دل بر باد و سنگهای تلخ را ...

 

 

 

ترانه های تنهایی
رنگ عشق
دی در بهار
لبخندهای ما - Our Smiles
رقص - Dance
باور
پاییز
بوی تو
برادران
لیمو بدست - قرمز کفش

 

اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
اردیبهشت ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
آبان ۸٩
اسفند ۸۸

 

ر.رها

 

گلسا سرا
رویاهای بارانی
شبهای الموت
افسانه
سپیده صبح
خلسه های نقره ای
جهان شگفت انگیز ادبیات
کلاغ
هزار و یک شب دیگر
ساعت 10

 

RSS 2.0


Created by embed media player