|
تقدیم به همه ما و کوچه ای که به پای ما پیر شد و دستش رو برای فشردن، سالها به امید برگشتن یک یک ما باز گذاشت.. حس میکردم می تونستیم دوستای خوبی باشیم و تا ابد کنار هم بمونیم. ازش خجالت میکشیدم و از دور جایی و دنجی برای شکار لحظه های سرمستیش پیدا میکردم که همیشه هم خلوت و دلچسب نبود. شاید شش یا هفت ساله بودم. شاید شش یا پنج ساله بود. هر روز صبح که به ناشتا نزدیک میشد، با دامن پرچین گلدارش جلوی درب نیمه باز خونشون، یک لیموی ترش و سبز رو بالای قیف کوچکی میگرفت و سر قیف رو در دهانش میگذاشت. سر به آسمون، لیمو رو فشار میداد و با هر بار فشردن لیمو، با هر در هم کشیدن چهره شیرین ترش زدش، چشمهای خیره و کنجکاو من رو اونطرف کوچه، می بست و خیس میکرد و نبضم رو تا دقایقی آروم و ساکت.
چنان زبونش رو به کام میفشرد و ملچ و ملوچی براه می انداخت که لالاش در فضای ساکت و حیرت زده کوچه ای که با من به تماشای پنهانی اون دلبرک می نشست، میپیچید و به سالهای رویامون می افزود. پاهای باریک و سبزه ای داشت با یک جوراب ساق کوتاه سفید و دامنی شبیه شلیته های رنگ رنگ دلبرکان کوه و دشت، دستهایی باریک و کشیده و آفتاب سوخته و صورتی که با لبهای ظریف و کوچکش زیر اون چشمهای درشت مژه بلند برای نگاه های بلند و ساکت من به دوراهی سختی میموند.
شب که میرسید وقت خواب روی تشکی پنبه ای و خنک دستهام رو به زیر یخچال بالش پر خرچنگ و کوچکم میبردم و از آسمون پشت پنجره های بزرگ و بازِ پرده کنار، چند ستاره زرد پنج پر میچیدم، و با زمزمه دختران نامرئی کوتاه قد و آوازه خوانی که همیشه قبل از خواب زیر سقفمون جمع میشدند و توی گوشم نغمه هایی ملودی وار و نامفهوم و زیبا میسرودند، موجوداتی که همیشه و فقط برای شبهای ساکت من توی اون خونه بزم شبانه براه می انداختند و عاقبت هم هیچکس جز مادرم حرفهای منو در موردشون باور نکرد، تصویر دلبرک و لیمو و قیفش شاید آخرین تصویر پرده سقف اتاق تاریکم قبل از خوابهای عمیق و بی انتها بود.
و فردا باز میرسید و انتظارهای صبح من برای دخترکی همیشه مشغول لیموی کوچک ترشی و قیفی آبی رنگ، همیشه مشغول کودکی هاش آنطور که باید میبود و آنطور که من شیرینتر از آن هرگز و هرگز کودکانه ای ندیدم، برای تپش های سینه من نمایشی بر صحن پیاده روی آنسو براه می انداخت که هیچگاه نشد روی تک صندلی اولین ردیفش بی حضور فاصله ای هرچند اندک نشسته باشم.
ما همسایه روبروی کمی اونطرف تر بودیم. و من صبح های بازی و دنیا گردیم رو در پیاده روی جلوی خونمون با مورچه ها و ساقه ها، با قصه های پشت دریچه کوچک میله ای و بی شیشه ای رو به دنیای تاریک و ترسناک زیرزمینی که هر از گاهی دو چشم براق و مهربان در آن خیره و ساکن به من می نگریست، و گهگاه چهره های عابرین ناشناس که با دیدنم لبخند میزدند قسمت میکردم. سر به زیر و نگران در میان شهر مورچه ها می ایستادم و گوشه گیر، پروازهای اون پایین و تنهاییِ خودخواسته و شلوغم رو با دوستی های گروهی ِ هم سن و سالهای دور و برم که یا بر درختها مشغول پرواز بودند و یا روی دوچرخه های بالدار عوض نمیکردم؛
همیشه پرده ای داشتم که زندگی رو بروش تماشا کنم و صبح های آفتابی و خنک اون سال، نمایش های دخترک بلند قد لیمو بدست قیف در دهان، صحنه های ماندگار صفحه سپید کودکی های من شدند. غرور و کودکانه حیای من هیچوقت فرصتم ندادند تا فقط یک بار جلوتر برم و سلامش کنم و حرفهای تلمبار سینم رو براش بیرون بریزم . ازش لیمویی بخوام و آروم بگم "میای با هم دوست باشیم؟". این پتک ها هر روز و هر صبح آونگ سرگردان ساعت عمر من بودند و من نشد که نشد تا لبی باز کنم. منِ حاضرجوابِ اون خونه قدیمی شیروونی به سر و پرخاطره هیچوقت نتونست از دیوار خودش راهی به پیاده روی روبرو باز کنه و تا امروز بخاطر نگفته هاش از "شبنم" قصه های دورش عذرخواهه.
یک روز از همون روزها بود که به خونه برگشتم و رازم رو با مادر قسمت کردم و او با لبخند راز بزرگتری رو با من قسمت کرد؛ اون روز بود که فهمیدم اسم دختر دلبر کوچه ما "شبنم" بود، و فهمیدم که نباید ایستاد، باید جلو رفت و باید چیزی گفت! مادر بود که یادم داد، مادر بود که به من گفت؛ "چرا نمیری و بهش نمیگی که دوسش داری؟" و من شنیدم و از شادی مردم.. . مردم و اسم "شبنم" مثل حلقه ای بر انگشت روزگارم نشست. حالا اون اسم، همه تعهد مرد کوچولوی مغرور و مهربون کوچه ما به دوست خیالی قیف در دهان سر به آسمونش بود! و بیاد دارم که اون سال اسم شبنم به گوش هیچ کدوم از دوستان ساده کودکی هام برنخورد.
خیلی وقتها برادر هم سن و سال شبنم، "پویان" در کنارش به جست و تماشا مشغول بود و همیشه یک دستش به در نیمه باز خونشون، با باز و بسته کردن اون در، تاب بازی میکرد. عادت داشت یکی دو قدم عقب تر از شبنم بایسته و نمیدونم چرا همیشه حس میکردم که شبنمِ جسور و پرزندگی من باید کنار اون بمونه. پویان ساده و صمیمی بنظر میرسید، مثل درختهای سبز توت سراسر اون کوچه که چتر روزهای آفتابی بچه ها بودن. زیرشلوار سفید و چسبی به پا داشت و گاهی لیموهای نیمه آب گرفته شبنم رو میگرفت و کارهای خواهرش رو با قیف تکرار میکرد. اما همیشه دو قدمی عقب تر و دستی به دری نیمه باز.. .
کوچه ما کوچه هفت هشت ساله های مغرور و خجالتی مورچه دوست و قیف بدست، کوچه جویهای کوچک نیم آب و درختان توت بزرگ، کوچه باغچه های گل شیپوری مست، روزهای جستجو بود و خواب بود و باد بود و باد. روزها و ماه ها می گذشت و باز فصل لیمو میرسید و من، ساده وزیبا، گاه با زیرپوشی سفید و گاه با لباس مدرسه، به انتظار بازشدن در اون خونه ویلایی و دیدن شبنم می موندم.
بیاد ندارم دقیقا کی اما یکی از همون فرداها بود که مادر گفت: "رفتند.. ازین محل رفتند.." و خاطرم موند که با لبخندی پرسیدم: :"مامان؟ جای خوبی رفتن؟" و هیچوقت فراموش نکردم که با همون لبخند و حیا پرسیدم "شبنم منو دوست داشت..؟". و از اون روز به بعد چه انتظارها که روبروی اون خونه ویلایی بی صاحب نکشیدم و در سفید رنگش بروم باز نشد.
شبنم و پویان من رفتند و هیچ آدرسی ازشون برام نموند، سر هر دو سلامت، هر جا که هستند و دلهاشون تا ابد شاد. ما هم دو سه سالی بعد ازونجا رفتیم. از کوچه عشق های به لب نیامده لیمویی و مغرور. از کوچه جدایی های بی نشون شبانه. سی سال گذشت و روزی نبود و نشد که یاد شبنم و اون نگاه های زیبا و معصوم، یاد اون لیموهای کوچک و قیف آبی رنگ، یاد روز گریه های زار زار جدایی، یاد چیزی شیرین که هیچوقت فرصت گفته شدن پیدا نکرد، منو تا پشت در خونه خاطره هام توی اون کوچه خلوت نبره.
... در مسیری ظهر داغ تابستان در حال عبور از یکی از کوچه های خلوت و ساکت بالای شهرم. برجهای بلند و باغچه های فانتزی و هر از چند گاهی یک خانه ویلایی. ماشین های پارک شده در جلوی پیاده روی این خانه ها، درختان بی حال و بلند در دوطرف، صدایی جز صدای گرما نیست و من غرق در اینهمه سکوت، به ردیف ماشین های خاموش نگاه میکنم. ناگهان چیزی مرا میلرزاند، دست در جیب میکنم، لحظه ای بعد بی آنکه نگاه خیره ام به این ستون رنگ رنگ به جای دیگری بلغزد، میگویم: "بله؟" صدای مادر را میشنوم.. و تا میشنوم ناگاه حس میکنم چیزی به پایم برخورده و کنار میرود، جدی نمیگیرم و قدم میزنم، مادرم به صحبت ادامه میدهد و به صدایش گوش میدهم و ناگاه دوباره حس میکنم چیزی به پایم بر می خورد و کنار میرود.
اینبار به پایین نگاه میکنم، متوقف میشوم، خشک میشوم، تکان نمیخورم، نفس نمیکشم، مادر ادامه میدهد و من چیزهایی نامفهوم میشنوم، خیره بر لیموی کوچک ترشی هستم که کمی آنسوتر از کفشهایم ایستاده اما بسیار آشناست، سر بلند میکنم، دور و برم کسی نیست، هیچکس، درها همه بسته اند، اما این خواب نیست، کفشهایم کمی در آسفالت داغ فرو رفته اند. مادر میپرسد "حواست با من هست؟" به سختی میگویم بله! خم میشوم، لیمو را که دو قدمی از من جلوتر است بر میدارم که قطره ای روی آسفالت میچکد و در یکی از خانه های نزدیک، باز و سپس بسته میشود.
بلند میشوم، اما باز کسی در خیابان نیست، تنها آنسوتر گربه ای مشغول تعقیب چیزی است که دیده نمیشود، نمیدانم کجا هستم، با تمام وجود حس میکنم پشت یکی از همین درها پسرک زیبا و ساده ای ایستاده و با حیای مغرورانه ای مرا نگاه میکند اما در برویش قفل است، روبرویم را نگاه میکنم، حواسم را جمع میکنم که جواب مادر را بدهم اما مگر این لیموها میگذارند؟! نمیتوانم! جایی برای همه آنها در جیبهای کوچکم ندارم، تا میتوانم جمع میکنم و در جیبهایم میریزم و بقیه را به نسیم و جویهای خشک کوچه میسپارم.
میلرزم و بر میگردم و به هیچ چیزی فکر نمیکنم. به خانه که میرسم از عطش گلویم سوخته، لیموها را یک یک در بالاترین طبقه کمد اتاقم کنار چند پاکت و یک خرچنگ کوکی کوچک میچینم، بطری خنکی روبرویم میگذارم، درش را باز میکنم، با صورت خیس بسختی قیف کوچک آبی رنگی را در میان طبقات کمد اتاقم بیرون میکشم و بر دهانه بطری میگذارم، سرم پایین می افتد و چشمهایم را آرام میبندم، با پیاله ای در قیف شکر میریزم، ناگهان دل بطری میترکد و صورت من خیس تر میشود، فرش اتاقم هم خیس میشود، مادر صدایم میکند..، من دیگر تکان نمیخورم ...
تقدیم به پرستوهای کوچکی که در کنار هم بال زدن آموختند و یک روز در مسیر سرنوشت، هر یک به آسمانی پرواز کردند، تقدیم به شبنم و پویان و یک قیف کوچک آبی رنگ. تقدیم به آینده پر ابهام تک تک بچه های شاد و ساده کوچه ای که دوستان بی آلایش لحظه های هم بودند، و تقدیم به پدر و مادرانی که بچه های اون کوچه رو جایی در دل هم بیادگار گذاشتند و رفتند.. . تقدیم به جدایی های ناخواسته ای که شروع همیشه سبز تک تک ما در هم بود.. . تقدیم به لیمو عسلم، هر جا که هست.. . شاید 1361 - مشهد - سعد آباد - بابا طاهر عریان 1 ..
قرمز کفش
دست هایت را گرفته ام اینچنین بالا و پایین نپر ! بگذار تا جایی که گمت کردم بی شوری چنین نفس گیر برای یافتنت فرصتی کنم دست هایم را بگیر و تا دوباره یابمت، رها نکن می ترسم دوباره جایی در آن کوچه ها گم شویم در آن کوچه های گربه و بستنی و توت در آن جوی های پر آب بی مسیر بر آن برگهای سرخ عصرهای نسیم و عطر و غلت بگذار تا پشت شیشه های بستنی فروش کوچه ای کنون رهیده از قفس پر از سکوت لایه های خاک به انتظار هفت و نیم صبح به انتظار پنج عصر به انتظار بوی چوب میزهای عشق و ترس دوباره ترش و سرخ و خنده زن بیابمت.. دست هایت را گرفته ام دست هایم خالی است ای قرمز کفش! بگذار فرصتی کنم و عشوه های دور کودکانه را در این مسیر ناتمام و پیر برای آخرین شبم برای "ما" بغل کنم ..
ر.رها
|